مقالات دکتر شفیعی کدکنی

درگاهی جهت جمع آوری مقالات استاد شفیعی کدکنی

مقالات دکتر شفیعی کدکنی

درگاهی جهت جمع آوری مقالات استاد شفیعی کدکنی

در ترجمه ناپذیری شعر | محمد رضا شفیعی کدکنی

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۳۲ ب.ظ

در تصویر از راست :  محمد رضا شفیعی کدکنی و نعمت آزرم

----------------
در ترجمه ناپذیری شعر

 محمد رضا شفیعی کدکنی

در فرهنگ خودمان،نخستین کسی که مدّعیست ترجمهء شعر محال است،جاحظ متوفای 255)) است.وی در کتاب الحیوان میگوید:
و الشعر لا یسطاع ان یترجم و لا یجوز علیه النقل.و متی حوّل تقطّع نظمه و بطل وزنه و ذهب حسنه و سقط موضع التّعجّب منه و صار کالکلام المنثور.و الکلام المنثور المبتدأ علی ذلک احسن و اوقع من المنثور الّذی حوّل من موزون الشعر.
یعنی«و شعر،تاب آن را ندارد که به زبانی دیگر ترجمه شود و انتقال شعر از زبانی به زبانی دیگر روا نیست.و اگر چنین کنند،«نظم»شعر بریده میشود و وزن آن باطل خواهد شد و زیبایی آن از میان خواهد رفت و نقطهء شگفتی برانگیز آن ساقط خواهد شد و تبدیل به سخن نثر خواهد شد.نثری که خودبه خود نثر باشد زیباتر از نثریست که از تبدیل شعر موزون حاصل شده باشد.
نمیدانم در دنیای قدیم،قبل از او،چه کسانی چنین نظریه ای را دنبال کرده اند.قدر مسلّم این است که در دورهء اسلامی هیچکس به صراحت او،و با توضیحات او،به امتناع ترجمهء شعر از زبانی به زبانی دیگر نیندیشیده است.1
امروز هم که نظریه های ترجمه در فرهنگهای مختلف بشری،شاخ و برگهای گوناگون به خود دیده است،باز هم در جوهر حرفها،چیزی آن سوی سخن جاحظ نمیتوان یافت. آخرین حرفی که در پایان قرن بیستم،در این باره زده شده است،سخن شیموس هینی (Seamun Heaney) ،برندهء جایزهء نوبل ادبیات چند سال قبل است که در مصاحبه ای در اکتبر سال 1995 گفت:
Poets belong to the language not to the world
(یعنی شاعران به زبان تعلق دارند نه به جهان).
در فاصلهء جاحظ تا شیموس هینی بسیاری از اهل ادب منکر این بوده اند که شعر را بتوان ترجمه کرد و حتی بعضی شعر را به«چیزی که قابل ترجمه نیست»تعریف کرده اند و عبارت رابرت فراست :(Robert Frost 1874-1963)
Poetry is what is lost in translation.Itis also what is lost in interpretation.
(شعر همان چیزیست که در ترجمه از بین میرود و نیز همان است که در تفسیر از میان برمی خیزد).


من آراء جاحظ را در باب ترجمه،جای دیگری با تفصیل بیشتر بررسی کرده ام.در اینجا میخواهم از یک نکتهء ساده یا از یک تمثیل در جهت تکمیل یا اصلاح نظریهء او سخن بگویم.اگر بپذیریم که شعر هنر زبان است و نوعی معماری کلام،وقتی به ترجمهء یک شعر میپردازیم مثل این است که یک اثر معماری از جایی که دارد،برمیداریم و به جایی دیگر انتقال میدهیم.اگر این بنا،با جرثّقیل و با تمام اجزای آن،یکجا،نقل مکان کند،مثل این است که برای مخاطب فرانسوی شعر خیام را در زبان اصلی قراءت کنیم؛چیزی به عنوان ترجمه اتفاق نیفتاده است.یک اثر معماری،یکجا از محلی به محلی انتقال یافته.حالا نگویید چه بهتر،فرانسویها هم به تماشای آن میپردازند.معماری زبان (که شعر است)قابل دیدن نیست.دیدن این معماری بینایی و چشم دیگری می طلبد که در اجزای زبان،موسیقی زبان و در«معانی نحوی»،«بلاغت ساختارهای نحوی»و کنایات آن نهفته است؛بنابراین قابل رؤیت برای فرانسوی ها نخواهد بود پس باید آن را تبدیل به واژه های فرانسوی کنیم.درست مثل اینکه آن بنا را به صورت آجرها و درها و پنجره ها و کاشیها،جزءبهجزء،برداریم و به جای دیگر ببریم.
اگر این خانهای که خرابش میکنیم تا اجزای آن را به جای دیگر بریم و در آنجا آن را بازسازی کنیم،خانه ای معمولی باشد،هربنّا و سرعمله ای میتواند(با مختصر کاهش و افزایشی در زیبایی آن)آن را دوباره در محل جدید،بازسازی کند.ای بسا که در محل جدید،این اجزا ساخت و صورتی،حتی دلپذیرتر از مرحلهء قبل بیابند.اما اگر شاهکاری از شاهکارهای معماری باشد،مثلا مسجد شیخ لطف الله اصفهان،انتقال اجزای آن به جای دیگر،کار آسانی خواهد بود(با مقداری نیروی انسانی و استفاده از جرثّقیل) او دوباره سازی آن کار هربنّا و عمله ای نخواهد بود.مهندس و معماری میطلبد در حد مهندس و معمار اصلی.
مترجم یک شعر،در حقیقت،همان مهندس و معمار دوم است.اگر اثر مورد ترجمهء او یک اثر معمولی و مبتذل باشد،ای بسا که در محل جدید(زبان دوم)سر و شکلی حتی زیباتر از سر و شکل اصلی پیدا کند ولی اگر اثری هنری باشد هر مترجم پیش پاافتاده ای (یا در تمثیل موردنظر ما هربنّا و سرعمله ای)از عهدهء این کار برنمیآید.
بسیاری از«شعر»های چاپ شده در مطبوعات تهران را اگر ساده ترین مترجم ها و بی هنرترین آنها،به زبان دیگری انتقال دهند،احتمالا چیزی در حد اصل(یعنی هیچ)و گاه زیباتر از اصل خواهد بود.*اما شعر سعدی و حافظ(از قدما)یا شعر اخوان ثالث(از معاصران)،اگر مترجمی خلاق و هنرمند نیابد اثری نازل و مبتذل جلوه خواهد کرد.درست مثل اینکه مسجد شیخ لطف الله را به مقداری خشت و آجر و کاشی بدل کنیم و آنها را در اختیار یک سرعمله یا بنّای معمولی قراردهیم و او هم آنها را روی هم قرار دهد،پیداست که چه چیز مضحکی از آب درخواهد آمد!برعکس آن خانهء«بساز بفروش بنّاساز»معمولی که اگر اجزای آن را به جای دیگر انتقال دهیم کمتر از اصل نخواهد بود اگر زیباتر از اصل نشود!
عمل ترجمه از زبانی به زبانی دیگر،دقیقا خراب کردن یک بناست و انتقال مصالح آن به جای دیگر،برای ایجاد بنایی تازه،مترجم به اعتبار دانستن زبان،کارش برداشتن مصالح است و انتقال آن مصالح به محل جدید.در این چشم انداز آگاهی او از قواعد زبان و اطلاع او از واژگان آن،به منزلهء زور بازی او و جرثّقیلیست که در اختیار دارد.هرقدر دانایی او در زبانی که از آن ترجمه میکند،بیشتر باشد،قدرت بازوی او و جرثقیل او قویترست.اما در مرحلهء بازسازی و ایجاد بنای جدید،زور بازو و جرثقیل کافی نیست،زور بازو و جرثقیل تا مرحلهء انتقال آجرها و سنگها و کاشیها لازم است و ضروری.اما از اینجا به بعد قدرت احضار کلمات و خلاقیت و نگاه هنری مورد نیاز است و از باب تمثیل مورد نظر ما،مهندس و معمار خلاق تا بتواند آن اجزای انتقال یافته را به تناسب و با نگاهی هنری ترکیب کند.
اینجاست که باید پذیرفت اگر کاشی یا آجری در حین خراب کردن شکست یا از بین رفت(در تمثیل ما:استعارهای یا کنایهای ویژه زبان اصل که قابل انتقال به زبان دوم نباشد مثل کلمهء«رند»یا«پیر مغان»برای فرنگیها در شعر حافظ)معمار جدید باید با خلاقیت خویش جبران شکسته شدن و از بین رفتن آن کاشی و آن اجر را بکند؛یعنی استعاره ای و کنایه ای از زبان دوم را جانشین آن استعاره و کنایهء غیر قابل انتقال کند.
باز از باب تمثیل میتوان گفت پنجره های بنای قبلی را(که بیشتر همان تصاویر و ایماژها هستند)به راحتی میتوان در بنای جدید به کار برد.راحت ترین عنصر قابل انتقال در این معماری همین پنجره هاست.البته به این سادگیها هم نیست.تا جای پنجره در کجا قرار گیرد؟و چشم اندازی که پنجره ها بدان گشوده میشود،چه چشم اندازی باشد؟ آسمان آبی یا کوهساری در سمت مشرق یا باغی پر از سروها؟میبینید که پنجره را به راحتی میتوان برداشت و به راحتی میتوان کار گذاشت،اما فضایی که این پنجره ها بدان گشوده میشود،ممکن است فضایی ابری و بسته و محدود باشد.اینجا دیگر خلاقیت معمار و یا هنر مترجم کار زیادی از پیش نمیبرد.انتقال از زبان فرانسه به آلمانی آسانتر است تا از فرانسه به عربی یا از فارسی به انگلیسی.زبانهای اروپایی زمینهء فرهنگی مشترک دارند،فضاهای مشابه دارند پنجره ها را میتوان رو به افق های مشابه نصب کرد. اما تصاویر حافظ را به زبان انگلیسی یا فرانسوی نقل کردن،بردن پنجرهء مسجد شیخ لطف الله است از میان آن فضای آسمانی و آبی اصفهان به فضای ابری و مه آلود لندن.این خود مسألهء نصب پنجره ها بود که ساده ترین عنصر قابل انتقال این معماریست.وقتی به انتقال کاشی ها برسیم که هرکدام عبارتی و حکمتی و تذکریست در عرصهء الاهیات اسلامی،با آن ریشه های پیچیده و تودرتوی مزدایی و مانوی؛دیگر کار معمار یا مترجم زارتر خواهد بود.فرنگی چگونه میتواند آن مرزها را بخواند.گیرم توانست بخواند،از معنای آنچه میفهمد؟گیرم ظاهرش را فهمید،آن زمینهء ژرف و بینهایت را چگونه میتواند ادراک کند؟به جای کاشی در این تمثیل تمام اشارات و تلمیحات و رموز شعر فارسی را میتوان در نظر گرفت.
اما ترجمهء«شعر»های منتشره در مطبوعات از شاعران ایرانی معاصر،از آنجا که تقلید بچه گانه و ترجمه های ناقص شعر فرنگیست،بر دست هرمترجم ناتوانی که انجام شود، چیزی از اصل فارسی کمتر نخواهد داشت و به احتمال قوی چون نوعی بازگشت به فرهنگ اصلی اروپاییست،ای بسا تداعی های دلپذیری هم برای مخاطب فرنگی داشته باشد،یعنی عملا بهتر از اصل فارسی باشد.گیرم که چنین توفیقی هم نصیب آن شد،هرروز هزاران نمونهء بهتر از آن را فرنگی در مطبوعات روزمرهء خود پیش چشم دارد.به همین دلیل اینگونه شعرها،در ترجمه دلی از فرنگی جماعت نمیبرد یعنی محال است کوچکترین توجهی از آنها جلب کند.به دلیل نبودن مترجمان خلاّق و معماران هنرمند،اروپاییها و امریکایی ها برای ترجمهء شعر فارسی معاصر(مثلا ترجمهء شعرهای شاملو،نیما و اخوان و...)تره هم خرد نکرده اند.غالب این ترجمه ها(که بسیار محدود است)در تیراژهای هزار نسخه و پانصد نسخه برای ایرانیانی که در خارج زندگی میکنند یا دانشجویان رشتههای شرق شناسی،ممکن است کارآیی داشته باشد،ولی عامهء علاقهمندان به شعر،که در زبانهای فرنگی شمارشان سر به میلیونها میزند،تاکنون سر سوزنی به این ترجمه ها توجه نشان ندادهاند.به کتابشناسی نقد شعرهای ترجمه شده به زبانهای فرنگی بنگرید تا ببینید که هیچ خبری نیست.
چند جلسه درس من در دانشگاه هاروارد،صرف انتقال مفهوم:
به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید ...........که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شد و یقین دارم«یک از هزاران»آن هم به ذهن مخاطبان هاروارد،منتقل نشد.کسی که از تمایز فرهنگ ایرانی نسبت به فرهنگ فرنگی خبر ندارد ساده دلانه چنین میاندیشد که مگر«می»همان شراب نیست که به انگلیسی میشود wine و سجاده همان prayer-rug نمیشود؟و همینگونه تا آخر بیت یعنی مفاهیم سجاده رنگین کردن،پیر مغان،سالک، راه و رسم منزل ها.
برای اینکه دشواری کار بر شما روشن شود من از تمامی بیت صرفنظر میکنم فقط «به می سجاده رنگین کردن»را مورد بررسی اجمالی قرار میدهم:مخاطب فرنگی این تعبیر،نخست باید بداند که دو مفهوم دینی«نجس»و«طاهر»در فرهنگ ایرانی و اسلامی بسیار اهمیت دارد.فرنگی هیچ تصوری از«نجس»و«طاهر»ندارد.هرچه برای او«کثیف و دارای میکروب»نباشد clean است یعنی«پاک»ولی برای ما،«پاک»غیر از آن مفاهیم،یک مفهوم اصلی دارد که«طهارت شرعی»ست و تصور«طهارت شرعی» برای فرنگی امریست دشوار.باید ساعتها در این باب با او صحبت کنیم.او سگش را در «وان حمام»خانهاش میشوید و با همان حولهء خودش آن را خشک میکند و...ولی اگر از بدن سگی،از دور قطرهء آبی به بدن ما ترشح کند،چه کارهایی که باید بکنیم تا تطهیر شویم.فرنگی اصلا چنین تصوری از طهارت و نجاست ندارد.حالا تازه اول گرفتاریست گیرم او معنی«نجس»و«پاک»را درست به همان مفهوم شرعی و در حد یک مسلمان شناخت.اینکه می(-شراب)نجس است و اگر بر جامه یا بر محل سجده ریخت باید آن را شست،مرحلهء بعد از آن است.شراب برای فرنگی،بنا بر تاریخ طولانی مسیحیت، خون مسیح است و مقدس.چه طور میشود خون مسیح را-که چندان گرامیست- نجس»فرض کرد؟دربارهء مفهوم«سجاده»هیچ صحبتی نمیکنیم،چون فهم آن برای غیر مسلمانان مترتب بر مقدماتیست.حالا بیان پارادوکسی شاعر که از مخاطب مسلمان خود میخواهد که با«می»سجادهء خود را رنگین کند و در حقیقت تمام عرف و عادات مسلمانی را-در جهت رسیدن به مرحلهای از مسلمانی واقعی و عرفانی-زیر پا بگذارد، بماند به جای خود.
همین تعبیر«به می سجاده رنگین کردن»چهقدر ظریف است.آن همه ایماژهای شعر فارسی دربارهء رنگ شراب و رنگی که قالیچهء ایرانی دارد و تمام تداعیهای آنها؛آیا اینها از کلمات wine (شراب)و prayer-rug (سجاده)و to day (رنگ کردن)قابل فهم است که بگوییم: Tint[the prayer-rug with wine یا Color یا] Dye و فکر کنیم که آن عبارت انگلیسی:ترجمهء«به می سجاده رنگین کن»است؟مضحکتر از این چیزی در دنیا نخواهد بود!در اینجاست که هرمعماری اگر هوشیار و هنرمند باشد از انتقال همهء اجزای «بنای»غزل حافظ به محیط بیگانه منصرف میشود و اگر ضرورتی ایجاد کرد و ناچار شد که به هردلیلی این کار را انجام دهد،اجزای ساده و قابل انتقالی از آن را،به سلیقهء خود انتخاب میکند و در زبان خود،با آن اجزای ساده و قابل انتقالی از آن را،به سلیقهء خود انتخاب میکند و در زبان خود،با آن اجزای دستچین شده،به معماری میپردازد.
غالب مترجمان موفق همین کار را کردهاند.از فیتز جرالد(1809-1883)گرفته تا همین آقای کلمن بارکز (Coleman Barks) مترجم شعرهای مولانا به زبان انگلیسی- کسی که انگلیسی بسیار خوب بداند و فارسی را به کمال،در حدی که رباعیات خیام و دیوان شمس تبریزی را حفظ داشته باشد،هنگام خواندن ترجمه های فیتز جرالد و بارکز بعد از صرف وقت بسیار،گاه به دشواری میتواند حدس بزند که مثلا این سطر،ترجمهء فلان مصراع یا بیت مولویست و آن سطر،یا بند،ترجمهء فلان مصراع خیام است و بقیه، خلاقیت های آزاد مترجم.
جای دیگر در زمینهء فرهنگی کلمات در زبان های مختلف بحث کرده ام و از تکرار آن پرهیز دارم.همین قدر یادآور میشوم که حتی«آب»و«آتش»و«خاک»و«باد» (عناصر اربعه)که اموری حسی و مادی اند،در زبانهای مختلف،بارهای فرهنگی بسیار متفاوتی دارند تا چه رسد به کلمات عاطفی و فرهنگی.
گیرم کسی تمام مقدمات برایش فراهم شد و ما با توضیحات کافی او را در جریان معانی کلمات«می»و«سجاده»و«رنگین کردن»قرار دادیم،فهم این تعبیر و التذاذ هنری از آن،در گرو فهم هزاران مساله دیگر است.اگر«پیر مغان»را و«سالک»را و «منزل»و«راه و رسم»را برطبق آموزش های فرهنگ عرفانی نیاموخته باشد و نداند که در سلوک،مقام پیر تا حدیست که اگر تو را به چیزی برخلاف شرع هم،فرمان داد باید از او اطاعت کنی و در برابر سخن او چون وچرا نورزی و پیر را عین«راه و رسم»و عین «منزل»بدانی،اینها همه و همه عمرها و عمرها مقدمات و زمینه های فرهنگی لازم دارد.
حالا از تمام این دشواریها میگذریم.فرض بر این میگیریم که توانستیم تمام این اطلاعات را در اختیار مخاطب فرنگی قرار دهیم.نفس دانستن،مراحلی دارد.اینکه با فشار به مغز،شما مطلبی را تداعی کنید که مثلا هرکول چنین و چنان بوده یا سیاوش چنین و چنان،بسیار فرق دارد با اینکه ویژگیهای سیاوش یا هرکول در ضمیر ناخودآگاه شما حضور داشته باشد.
التذاذ هنری اصل و راستین التذاذیست حاصل ضمیر آگاه و ناخودآگاه؛یعنی به هنگام لذت بردن از یک قطعهء موسیقی یا شعر یا پردهء نقاشی تنها ضمیر آگاه ما نیست که فعالیت میکند،بلکه بار اصلی این تجربه بر دوش ضمیر ناخودآگاه ماست.برای یک ایرانی،سیاوش و رستم و حلاج در ضمیر نابهخود او حضور دارد.ولی اگر در پاورقی ترجمهء فلان قطعهء شعر فرنگی،اطلاعی دربارهء هرکول به او بدهند،آن اطلاع در التذاذ هنری و،آن قدرت و توانایی را ندارد که آگاهی وی نسبت به سیاوش و رستم به هنگام التذاذ از شعر فارسی.عکس همین قضیه در مورد مخاطب فرنگی صادق است؛یعنی گیرم در حاشیهء یک شعر ما توانستیم چند کلمه دربارهء سیاوش یا حلاج به مخاطب فرنگی اطلاع دهیم و او هم با فشار به حافظهاش آن را به یاد آورد،ضمیر ناخودآگاه او در این تجربه هیچ نقشی نخواهد داشت و از بخش عظیمی از این التذاذ هنری محروم خواهد بود.این همه دشواریها برای التذاذ از ترجمهء«یک بیت»حافظ بود،حالا حساب تمام دیوان او را خودتان بفرمایید که چه مبانی و مقدماتی را لازم دارد!
تهران
یادداشت:
*به نقل از فصلنامهء هستی،دورهء دوم،سال سوم،شماره 11،پائیز 1381،ص 10-18.
1-تنها کسی که نظری شبیه نظر او ارائه کرده است زمخشری(متوفای 538)صاحب تفسیر کشّاف است که در کشف زیباییهای هنری قرآن کریم،سرآمد تمام مفسران جهان اسلامیست.زمخشری،ابو حنیفه-فقیه بزرگ اسلامی (متوفای 150)-را که عقیده داشته است در نماز میتوان ترجمهء فارسی قرآن را خواند،مورد انتقاد قرار داده است و گفته است وقتی قرآن به زبان دیگری ترجمه شود«اسلوب»(ساخت و صورت هنری)آن از بین میرود و دیگر«قرآن» نخواهد بود.


مجله ایران شناسی » زمستان 1381 - شماره 56


  • امیر حسین داودوندی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی